تبليغاتX
نوای زندگی

از صبح تا حالا يه بغض غريب مدام سراغم مياد و ميره. تو تموم اين سالها تو سالروز چنين اتفاقی ، اينطور پريشان نبودم يا حداقل به اين شكل فكرم رو اشغال نمی كرد كه حتماً يه چيزی بگم يا چند خط بنويسم.

حتی اون روزهايی كه در جوار منزلش و روبروی بقيع ، شاهد بی مهری های اهل اون ديار به هر آنچه بوی او را می داد، بودم.

بار اول كه اون فضا رو تجربه می كردم، گنگ و گيج بودم. متاسفانه هيچ اندوخته ذهنی هم در مورد اون اتفاق و تاريخ قبلش هم نداشتم و يا اونقدر كم بود كه هر چه می شنيدم اونقدر برام تازگی داشت كه از شيعه بودن خودم خجالت می كشيدم. نه مجلس وعظی ديده بودم در حد و اندازه منزلتش و نه سعادت آشنايی با عاشقان اون حضرت رو پيدا كرده بودم.

خلاصه بگم؛ در موردش كم می دونستم.

در زمان دانش آموزی مون، تو زنگهای دينی و قرآن چيزهايی از اون حضرت و خانواده گرانقدرشان می شنيديم كه اگر شانس می آورديم و معلم نمی خواست از روی كتاب حرف بزنه، چهار كلام حرف جديد می تونستيم ازش بشنويم. باقی اوقات كه بماند...

تو دانشگاه هم وضع بهتر از اين نبود. نمی دونم فرق اسلامی بودن حكومت با نبودنش آيا فقط در ريخت و قيافه دخترها و پوشش اونها بوده و يا چيزهاي ديگه ای رو هم به عنوان تفاوت بايد در  اونها پيدا كرد؟! فقط اينو می دونم كه قديمی ترها از ما، مسلمان تر بوده اند يا بهتر بگم؛ تا قبل از اينكه " فاطميه" ، "محرم" ،" نيمه شعبان" و "سيزده رجب" و ديگر مناسبتهای مذهبی رو از نوع حكومتی اش شاهد باشيم، فكر می كردم اوضاع جور ديگه است.

بگذريم؛ از اون حضرت سالی يك بار و فقط يك جمله رو می شنيديم و باز هم سال بعد و سال بعد.. " ای زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است / ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است".

نمی دونم چه تعداد از دخترهای نوجوان و جوان اين مملكت اسلامی، به واسطه ناتوانی مسئولين امر در شناساندن فلسفه حجاب، از گوينده اين جمله دور شدند و حتی برخی به دليل سوابق خانوادگی شان نه تنها جذب اين تفكر نشدند كه حتی در برابرش جبهه مخالف هم گرفتند اما همين قدر می دونم كه لازمه فهميدن اون جمله شناخت گوينده اون بود و نه چيز ديگه.

تصميمم از زمان نوشتن در اين وبلاگ بر اين بوده كه هيچ حرف مناسبتی رو اونهم به صورت كليشه ای "تبريك" و يا "تسليت" مطرح نكنم. نه خواستم انتقاد كنم و نه تعريف و تمجيد. نه سياسی نوشتم و نه اجتماعی. الان هم بر اين منش هستم. فقط نمی دونم اين چه حاليه كه امروز گريبانم رو رها نمی كنه.

يه چيز بگم ؟

من از اون بانو هيچی نمی دونم . از خصائل و فضيلت هاشون و يا رنج و دردهايی كه تاريخ اونها رو نقل كرده. نه تاريخ شيعه كه مورخين از تمام فرق اسلامی. فقط اينو خوب فهميدم كه تا مدينه نرفته باشی، نمی فهمی كه نگاههای وهابی ها به تو با اون چادر ايرانی كه يه جور نماد زن شيعه شده و اونهم از نوع ايرانيش؛ چقدر سنگين و غير قابل تحمله. همين كه می شناسندت به عنوان يه شيعه ايرانی و عاشق، انگار می خوان نفرت و كينه قرن رو روی سرت خالی كنند.

اونقدر خاطره دردناك از اين نگاهها و حتی برخوردهای كلامی شون دارم كه با يادآوری اونها ديگه چشمهام صفحه رو تار می بينه. اشك بهم امان نمی ده..

متاسفم. نمی تونم بنويسم.

شايد يه روز تو يه وبلاگ ديگه كه نام و نشونی از شخصيت حقيقی ام نداشته باشه براتون بنويسم ..

سلام بر تو ای بانوی بزرگوار و يگانه مخلوق بی بديل خداوند. شفيع ما باش در روزی كه می دانم جز شفاعت تو چيز ديگری برايمان كافی نخواهد بود.

+ |

* كائنات كاملاً از تفكر و باورهای تو حمايت می كند. تو در رابطه با طرز فكرت گزينش های نامحدودی داری. پس هماهنگی، هارمونی، صلح و آرامش را انتخاب و آن را در زندگيت ابراز كن.

 

* واقعيت های زندگی بر مبنای قدردانی است. وقتی شكر خدا را به جا آوری، در نعمتهای بيشتری به رويت باز می شود.

+ |
عمل بلند تر از كلمه سخن می گويد. به بيانی ديگر پرهيزكاری به عمل است نه به عنوان يا صورت ظاهر.

" دالايي لاما "

+ |

اگر تمام شب برا ی از دست دادن خورشيد گريه کنی لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد.

+ |

يك تاجر آمريكايی در يك روستای مكزيكی نزديك درياچه ايستاده بود كه يك قايق كوچك

ماهيگيری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود .
از مكزيكی پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا ماهی رو گرفتی ؟
مكزيكی : مدت خيلی كمی .
آمريكايی : پس چرا بيشتر صبر نكردی تا بيشتر ماهی گيرت بياد ؟
مكزيكی : چون همين تعداد برای سير كردن خانواده ام كافيه .

آمريكايی: اما بقيه وقتت رو چيكار می كنی ؟

مكزيكی: تا دير وقت می خوابم ، يه كم ماهی گيری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد ميرم توی دهكده می چرخم ، يه ليوان شراب می خورم و با دوستان شروع می كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگی !

آمريكايی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهی گيری كنی . اون وقت می تونی با پولش يه قايق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه كنی . اون وقت يه عالمه قايق برای ماهيگيری داری.
مكزيكی : خوب ، بعدش چی ؟
آمريكايی : به جای اين كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقيما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به توليداتش نظارت می كنی ... اين دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و میری مكزيكوسيتی! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيويورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی ...
مكزيكی : اما آقا ! اين كار چقدر طول می كشه ؟
آمريكايی : پانزده تا بيست سال !
مكزيكی : و بعدش چی آقا ؟
آمريكايی : بهترين قسمتش همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميری و سهام شركتت رو به قيمت خيلی بالا می فروشی ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدی داره .
مكزيكی : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟
آمريكايی : اون وقت بازنشسته می شی ! میری يه دهكده ساحلی كوچيك ! جايی كه می تونی تا دير وقت بخوابی ! يه كم ماهيگيری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و يه ليوان شراب بنوشی ! و تا دير وقت با دوستات گيتار بزنی و خوش بگذرونی ....

جالب بود نه ؟  به نظر میاد خیلی وقتها ما همه عمر رو صرف به دست آوردن چیزی می کنیم که همین الان هم داریم .

+ |
يک روز رسد شادی به اندازه کوه ، يک روز رسد غمی اندازه دشت ؛ افسانه زندگی چنين است عزيز ، در سايه کوه بايد از دشت گذشت...

+ |