از صبح تا حالا يه بغض غريب مدام سراغم مياد و ميره. تو تموم اين سالها تو سالروز چنين اتفاقی ، اينطور پريشان نبودم يا حداقل به اين شكل فكرم رو اشغال نمی كرد كه حتماً يه چيزی بگم يا چند خط بنويسم.
حتی اون روزهايی كه در جوار منزلش و روبروی بقيع ، شاهد بی مهری های اهل اون ديار به هر آنچه بوی او را می داد، بودم.
بار اول كه اون فضا رو تجربه می كردم، گنگ و گيج بودم. متاسفانه هيچ اندوخته ذهنی هم در مورد اون اتفاق و تاريخ قبلش هم نداشتم و يا اونقدر كم بود كه هر چه می شنيدم اونقدر برام تازگی داشت كه از شيعه بودن خودم خجالت می كشيدم. نه مجلس وعظی ديده بودم در حد و اندازه منزلتش و نه سعادت آشنايی با عاشقان اون حضرت رو پيدا كرده بودم.
خلاصه بگم؛ در موردش كم می دونستم.
در زمان دانش آموزی مون، تو زنگهای دينی و قرآن چيزهايی از اون حضرت و خانواده گرانقدرشان می شنيديم كه اگر شانس می آورديم و معلم نمی خواست از روی كتاب حرف بزنه، چهار كلام حرف جديد می تونستيم ازش بشنويم. باقی اوقات كه بماند...
تو دانشگاه هم وضع بهتر از اين نبود. نمی دونم فرق اسلامی بودن حكومت با نبودنش آيا فقط در ريخت و قيافه دخترها و پوشش اونها بوده و يا چيزهاي ديگه ای رو هم به عنوان تفاوت بايد در اونها پيدا كرد؟! فقط اينو می دونم كه قديمی ترها از ما، مسلمان تر بوده اند يا بهتر بگم؛ تا قبل از اينكه " فاطميه" ، "محرم" ،" نيمه شعبان" و "سيزده رجب" و ديگر مناسبتهای مذهبی رو از نوع حكومتی اش شاهد باشيم، فكر می كردم اوضاع جور ديگه است.
بگذريم؛ از اون حضرت سالی يك بار و فقط يك جمله رو می شنيديم و باز هم سال بعد و سال بعد.. " ای زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است / ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است".
نمی دونم چه تعداد از دخترهای نوجوان و جوان اين مملكت اسلامی، به واسطه ناتوانی مسئولين امر در شناساندن فلسفه حجاب، از گوينده اين جمله دور شدند و حتی برخی به دليل سوابق خانوادگی شان نه تنها جذب اين تفكر نشدند كه حتی در برابرش جبهه مخالف هم گرفتند اما همين قدر می دونم كه لازمه فهميدن اون جمله شناخت گوينده اون بود و نه چيز ديگه.
تصميمم از زمان نوشتن در اين وبلاگ بر اين بوده كه هيچ حرف مناسبتی رو اونهم به صورت كليشه ای "تبريك" و يا "تسليت" مطرح نكنم. نه خواستم انتقاد كنم و نه تعريف و تمجيد. نه سياسی نوشتم و نه اجتماعی. الان هم بر اين منش هستم. فقط نمی دونم اين چه حاليه كه امروز گريبانم رو رها نمی كنه.
يه چيز بگم ؟
من از اون بانو هيچی نمی دونم . از خصائل و فضيلت هاشون و يا رنج و دردهايی كه تاريخ اونها رو نقل كرده. نه تاريخ شيعه كه مورخين از تمام فرق اسلامی. فقط اينو خوب فهميدم كه تا مدينه نرفته باشی، نمی فهمی كه نگاههای وهابی ها به تو با اون چادر ايرانی كه يه جور نماد زن شيعه شده و اونهم از نوع ايرانيش؛ چقدر سنگين و غير قابل تحمله. همين كه می شناسندت به عنوان يه شيعه ايرانی و عاشق، انگار می خوان نفرت و كينه قرن رو روی سرت خالی كنند.
اونقدر خاطره دردناك از اين نگاهها و حتی برخوردهای كلامی شون دارم كه با يادآوری اونها ديگه چشمهام صفحه رو تار می بينه. اشك بهم امان نمی ده..
متاسفم. نمی تونم بنويسم.
شايد يه روز تو يه وبلاگ ديگه كه نام و نشونی از شخصيت حقيقی ام نداشته باشه براتون بنويسم ..
سلام بر تو ای بانوی بزرگوار و يگانه مخلوق بی بديل خداوند. شفيع ما باش در روزی كه می دانم جز شفاعت تو چيز ديگری برايمان كافی نخواهد بود.